در حال ساخت
در حال ساخت       





 
انتظار ابدی درختان تا بادی بیاید...
شاخه هاشان را به وسعت یک دریا به شتاب موج آرد...
و ذهن خاک گرفته برگ ها... بی باران...

در هیاهوی شاخه ها و میان لرزش برگ ها وقتی باران می آید...
می توان روح شان را دید...
می توان آن قدر به وسعتشان خیره ماند تا که دستانمان به رویش
یک گیاه دهد پیوند...
وقتی با تپش یک شاخه یکی شدی...
با همهمه شان...
چشمانت را می بندی...
آن گاه رویایی سراغت را خواهد گرفت...
رویایی که تمام زمانها پی تو می گشت...
می آید سراغت... و تو را در بر می گیرد...
حاصل هم آغوشی تان وسعت خورشید خواهد بود و  بودن دوباره تو...
و از آن به بعد خواهد بود که گریه ها باران ها خواهند شد...
و سپس در هر ثانیه... آوایی می آید به گوش...

انگار باران ها ما را می خوانند...
تا با وسعتشان کنار درخت ها رویم...
شاخه هاشان را لمس کنیم..و بودنمان را به یاد آوریم...
سبز..پر از هیاهو...